
سـرگــردان
مـيان واژه هــا
نــام تـو را در نـامـه ات
هــرشـب دور مي زنـم
بــي پـايـان
بنشینید ؛
دست های من كاه،
از،
تیره ی خاك.
برچینید
شاید!
نمی دانم ،سهمی دارید از اینها؛ یا نه؟
كه باغبان كاشته است؛
مرا در خاك...
فـــرهــــاد آزادبــخــت / تـــهـران. پــائــیــز 1384
گاه گذشتن
چينوط
چون مويي ظريف
بر دره ي دوزخيان آرميده بود
با اولين قدم
معصوميتي بر باد رفته
گذرگاه فصل را
در زير پاي آن مرد خبيث
پاره پاره كرد
و دوزخ ندا داد:
بگذار فرود آيد
فرهاد/ ۲۵ بهمن ۱۳۸۰ . بندر بوشهر
در آستانه سی سالگی
به درک احساس نوح
در آستانه هزار سالگی
رسیده ام
با تقویمی که نیمی از صفحاتش را
سیاه کرده ام
فرهاد / شهریور ۸۹
هر روزی که می گذرد، بیشتر از روزهای قبل با کودکانی که به زبان مادری خود گپ نمی زنند روبرو می شویم. کودکانی که هر چند در دامان مادری لر زبان پرورش یافته اند اما درست در سنی که باید برای پدربزرگ و مادر بزرگ خود شیرین زبانی کنند، واژه هایی را به هم می بافند که نه تنها برای آن پیران سالخورده نامفهوم و ناملموس هستند، بلکه در پاره ای اوقات کودک را نیز به زحمتی مضاعف می اندازد؛ چه آنکه کودک بینوا وقتی که مادر را در برابر خود می بیند، کلامی را می شنود که در گفتگوی پدر با مادر و نیز پدر و مادر با سایر بستگان نشانی از نیست.
سالهاست که در خانه های ما کودکان به اجبار والدین فارسی می گویند و می شنوند و شاید در روزهای نخست کسی آنگونه که باید متوجه خطرات این پدیده شوم نبود؛ امروز بسیاری از آن کودکان بزرگ شده اند و حالا ما نسلی 15 تا 25 ساله داریم که به هیچ وجه حاضر نیست زبان لری را استعمال کند.
معادله بسیار ساده است؛ نسلی که زبانش را به فارسی تغییر داده است یا بهتر بگوییم، تغییر داده اند، با چه زبان و گویشی با فرزندان خود سخن خواهد گفت؟ شتابی که برای از بین بردن زبان لری در میان ما بوجود آمده است گوی سبقت را از تمام تغییرات ناگزیر محلی و جهانی ربوده است و اگر هر چه زودتر فکری برای آن نکنیم، چه بسا تا چند دهه دیگر کمتر کسی را بیابیم که به زبان لری تکلم می کند و هولناکتر اینکه، آن اندک گویشوران لری غریب ترین این دیارند زیرا ...
فرهاد / شهریور89
من که ندیدم.
می گویند پدر همراهمان بود
وقتی که از واپسین کوچ
با چند دست چوقا و دبیت
و اندک واژگانی از متل های ننه گل خانم
به "خانه" رسیدیم
و آتش "مالگه"
در آن غروب پاییز
به سردی گرایید
فرهاد. مرداد 89
فاتح بودیم و بخت یار
در فال حافظ (1)
وقتی که خورشید
به بلندای زرده نمی رسید.
1. ... بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد.
"بهمن" که رفت
باید می دانستم
این زمستان تمام ناشدنی است
و دیگر
طنین آبشارها
با آوای "دایه دایه"
در هم نمی آمیزد
واژه ها بر آب می روند
و تو
بر بالا دست رود
سرانگشت در آب داری.
نشسته ای.
لبهای بسته ات می جنبند
با تو از غم ها گسستم
از نگاهت مست مستم
با تو در شب های مستی
می فروش و می پرستم
من دخیل قلب خود را
بر سر زلف تو بستم
با تو، با چشمان مینا
از می و میخانه رستم
شورش تو، آتش من
تا زدی دستی به دستم
عهدمان را کس نداند
با دل دیگر نبستم
بی تو من گمراه عالم
کس نمی داند که هستم
دیشب از تنهایی تو
جام مینایی شکستم
با خیالت، بی توام من
با خیالت مستِ مستم
...........................
فرهاد / بوشهر 1380 (برای ... )
به نام حضرت دوست
اگر مجالی دست دهد، زین پس نوشته های خود را از طریق این وبلاگ منتشر خواهم کرد.
فرهاد